ساختن لحظه‌ای تاریخی برای انسان‌شناسی

يادداشت دكتر ايزدي جيران كه فراخور وضعيت كنوني دانشجويان رشته ي انسان شناسي و امكان هاي پيش روي رشته براي انتشار در “ندا” نوشته  شده است. دوشنبه سوم اسفندماه نيز در دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران نشستي با همين موضوع و با سخنراني دكتر ايزدي جيران( همراه با گفت و گوي دانشجويي) برگزار خواهد شد.

 

اصغر ایزدی جیران
استادیار انسانشناسی

پاییز 84 بود. شبهای سرد و غم‌افزای تبریز. دو سالی می‌شد که از روانشناسی بالینی به پژوهشگری علوم اجتماعی تغییر رشته داده بودم. در بحران تغییر رشته، به رنجهای اجتماعی سر می‌دواندم. موضوع درس انسان‌شناسی فرهنگی را حاشیه‌نشین‌های تبریز انتخاب کردم. روزها و شب‌هایی را در دره و تپه‌هایی می‌گذراندم که تا 22 سالگی شاهدشان نبودم. البته که خود ما هم در محله‌ی فقیرنشین آخونی بودیم، اما مردمان محله‌ی مالازینالِ حاشیه‌ها فقیرتر و محروم‌تر زندگی سر می‌کردند. یک کار میدانی در خود، در آن بخش از خود که یادم رفته بود. و یادمان می‌رود.
تبریز که می‌روم، غصه‌دار می‌شوم. هزاران حاشیه‌نشین ساکت. هزاران فقیر و بیمارِ در خود فرو رفته. خم‌شده. عنوان مقاله‌ام در نشریه‌ی دانشجویی آن زمان‌مان را گذاشته بودم «صدای خاموش: نگارشی از محله‌ی مالازینال تبریز». پایان‌نامه‌ی کارشناسی‌ام شد همین آدمیانِ خاموش.امسالم را هم که پس از ده سال، با محله‌ای دیگر از این حاشیه‌نشین‌ها سپری میکنم، همان سکوت نعره میکشد، در گلوگاه اتوبان پاسداران، از ترلاندره.روزهایی پیش، 150 پله‌ای بالا رفته بودم، از بالای تپه‌ها دور زده بودم، تا به خانه‌ی رحیمه برسم. سه دختر داشت. سومین بارم بود. میگفت: «بو با، بو گئجه‌لر تحمولی اولماز، قیشقیرار» (این [دخترم]، شبها تحمل نمیکند، داد میزند). از گرسنگی. تبریز، چه زمانی که در آن زیستم و چه زمانی که زیست‌های دیگران را کاویدم، همین بود: زندگی خشن بود و سخت.
اکنون زمستان 94 است. هنوز هم زندگی‌های سخت، زندگی‌های همیشه در خطر، زندگی‌های مخاطره‌انگیز، مرا به انسان‌شناسی می‌کشاند. در این سالهای پر فراز و نشیب، گذاری داشته‌ام از فرهنگ تبریز به سختی‌های تبریز، گذاری از تمرکز بر مفهومی بنام فرهنگ که کلیت‌ساز، همگون‌کننده، بی‌دردسر، بی‌درد و بی‌انسان است، به تمرکز بر زندگی آن زمان که سخت زیسته میشود، آن زمان که مشوش است، آن زمان که در لحظهای از دست میرود یا در لحظاتی با رنج خُرد میشود.
از پاییز 91 تا همین زمستان 94، که به گروه انسان‌شناسی ملحق شده‌ام، نمیدانم از کجا ولی همواره احساسی گرم داشته‌ام به اینکه فضای دانشکده‌ی علوم اجتماعی میتواند بستری محرک‌تر باشد برای ادامه و تشدید علاقه‌ی آتشینم به انسان‌شناسی. از اینکه میبینم و به تجربه درمییابم که نزدیک است رکود و یأس جانمان را بستاند و خفه‌مان کند، غصه‌های تبریزی میگیرم. اشکم میگیرد. چاره‌ای نداریم جز اینکه کار کنیم و امید بسازیم. قطعات زیر را نوشتم، بیشتر برای خودم و بعد برای دانشجویان عزیز انسانشناسی، برای آنکه سخنرانی‌ای در پیش دارم که می‌خواهم در آن بر سهم دانشجویان در آینده‌ی انسان‌شناسی تأکید ورزم.

1
اکنون و در زمینه و زمانه‌ی کنونی، ما در لحظه‌ای تعیین‌کننده برای خلق جهشی امیدبخش برای انسان‌شناسی قرار گرفته‌ایم. این، آن لحظه‌ی لغزانی است که اگر استوار و رشید بر آن قامت نکشیم، فرو خواهیم ریخت. اگر نتوانیم انسان‌شناسی را تبدیل به آن قلب مشترکی بکنیم که خون‌هایمان را به هیجان درآورد، با مرگی سهمگین دست به گریبان خواهیم بود. من نقاط درخشانی در میان دانشجویان انسان‌شناسی‌مان میبینم که میتوانند با عزمی سخت و سنگین، هزاران راه را بسازند. من شاهد استعدادهای خوبی از خلال کلاس‌هایم در ترمهای گذشته و اخیر بوده‌ام. نطفه‌های این توانایی‌ها را در سخن‌هایشان بر سر کلاس‌ها و قلم‌هایشان بر سر کاغذها دیده‌‌ام. اما همواره غم خورده‌ایم و رنج برده‌ام که چگونه میتوان این قوت‌ها را قدرت بخشید.
اکنون، در چنین لحظه‌ی تاریخی‌ای هستیم که بتوانیم به تولید انسان‌شناختی و به دردمندی انسان‌شناختی دامن گستریم. ما نیازی قطعی و ناگزیر برای تولید و خلق داریم، وگرنه خواهیم مرد. هر زنده‌ای رو به زایش دارد. آنچه میتواند به ما شوقی برای خود و شوری برای جامعه دهد، احساس مشارکت در بهبود وضعیت معاصرمان است. این مشارکت برای دانشجویان انسان‌شناسی بیش و پیش از هر چیزی، معطوف است به عمل در راه تولیدگری. خلق اثر، رخوت ما را و افسردگی ما را، احساس بیهوده بودنمان را، احساس به درد نخور بودن‌مان را دستکاری خواهد کرد. علوم اجتماعی و انسان‌شناسی همواره در برابر این پرسش به چالش کشیده شده است که «شما چه کاری برای جهان میکنید؟ حضورتان چه گرهی از معضلات معاصرمان میگشاید؟» ما بایستی پاسخی در خور به این پرسشها بدهیم. این پرسشها فقط پرسشهای بیرونییان نیست، این پرسشی است که من در سال‌های تدریسم همواره از زبان انتقادی دانشجویانم شنیده‌ام. این پرسشی است که از رنجهای ترلاندره‌ی تبریز و لب خطِ تهران میخروشد.
زمانه‌ی ما تشنه است و زمان ما کم. باید حسی از یک وظیفهی اخلاقی داشته باشیم تا در مقابل مردمانمان و سرزمینمان سرافکنده و شرمنده نشویم. باید به زودی دست به کار شویم تا در مقابل انسان‌شناسی ایران خجالت نکشیم. ما مسئول پیشرفت یا پسرفت انسانشناسی هستیم. لحظه‌های هر روزه‌مان انسان‌شناسی را میسازد یا میسوزد. دغدغه‌ی من و مسئله‌ی من که آن را نعره‌ی این تعهد اخلاقی میدانم چنین است: ای دانشجو، تو چه اندیشهای و عملی داری برای اینکه حضور موثر و باروری برای انسانشناسی داشته باشی. این یک نقد درونی است. این گونه‌ای توجه به خودِ دانشگاهی است، گونه‌ای از دغدغه‌ی خود را داشتن. آن توجه به خودی که در تمنای خودقدرتمندی است، برای آنکه بتواند زمین افتادگان را بر فراز بنشاند.
زمینه‌ی ما و زمانه‌ی، تعهدی اخلاقی بر گردن می‌نهد برای آنکه در رشته و صنفی که در آن زیست هر روزه‌مان را پیش میبریم، یعنی انسان‌شناسی، کاری کنیم: کاری برای خود، کاری برای دیگری. کشور ما و مردمان سرزمینمان نیازی قطعی به دانشی درمانگر، به دانشی مسئولیت‌پذیر، به دانشی نگران و به شخصهای درمانگر، مسئول و دلنگران دارد. ما میتوانیم از انسان‌شناسی ظرفیتی اساسی بسازیم برای اینکه از دردهایمان و رنج‌هایمان بکاهد. همچنانکه در جهان شده است؛ میتوانم از میان انبوه انسان‌شناسان، پل فارمر، دیدیر فاسین، وینا داس، نانسی شپرهیوز وآرتور کلینمان را نام ببرم. انسان‌شناسی را تبدیل به عرصه‌ای برای اندیشیدن درباره‌ی خود و کار کردن برای دیگری کنیم. این یک انسان‌شناسی متعهد است که آرزوی خود را نه تنها در «علمی درباره‌ی انسان»، بلکه بیشتر از آن، در «عملی برای انسان» میکارد.

2
همگی بر موانع و نقایص ساختاری آگاهیم، اما چه میشود که نتوانیم ساختارهایی با آغازگاه‌های عملی‌مان بسازیم. چه بر ما رفته که از توانایی‌های خویش ناامید گشته‌ایم. ساختار از همین اقدامات ریز ما ساخته خواهد شد. من دعوتی گسترده میکنم از تمامی دانشجویانی که دل در گرو انسان‌شناسی دارند و انسان‌شناسی را عاشقانه انتخاب کرده‌اند. دعوت به آغاز پروژه‌های شخصی؛ دعوت به تعریف پروژه‌های عمرانه؛ آن پروژه‌هایی که از دل برمی‌آید؛ آن پروژه‌هایی که نسبتی با مسائل و مصایب‌مان دارند؛ آن پروژه‌هایی که هر یک راهی میگشایند برای نظرورزی و عمل‌ورزی هر دانشجو تا هزاران راه ساخته شود؛ آن پروژه‌هایی که احساس حضورمان در یک صنف را تقویت میکنند؛ آن پروژه‌هایی که علم و هنر را در هم می‌آمیزند و از ما عالم و هنرمند میسازند، عالم- هنرمندی که اثر علمی‌اش همزمان اثری هنری هم هست، اثری علمی- هنری که قابلیت بیشتری برای بیان زندگی و توضیح زندگی و امیدی برای تغییر زندگی دارد؛ آن پروژه‌هایی که رابطهای سلطه‌مدار را از ما می‌گیرند و رابطه‌ای دوستانه به جای آن مینشانند؛ آن پروژه‌هایی که اخلاقی عمل کردن و انسانی عمل کردن را صدر می‌نهند؛ آن پروژه‌هایی که از کلماتشان و جملاتشان و روحشان، خودهای ما و خودهای آنها میچکد، انسانیت ما میچکد؛ آن پروژه‌هایی که در تقلای پیوند نفع فردی و خیر جمعی در عمل حرفه‌ای و دانشگاهی هستند؛ آن پروژه‌هایی که هر یک از ما را از روزمرگی خموده و شخصیت کم‌رمق می‌رهاند، چراکه داشتن پروژهای عمرانه یعنی داشتن چیزی برای هیجان ورزیدن، شوق پروراندن، بنا ساختن و جهان ساختن.
پروژههای ما و شما که هر یک موضوعی حیاتی برای بهتر بودنمان را گزینش کرده، امیدهای ما و شماست. من هر یک از دانشجویان کارشناسی، ارشد و دکتری را مستعد آن میبینم که پروژهای عظیم را آغاز کنند و با این آغاز، تربیت خواهند شد. قلم‌های توصیفی‌شان خواهد ورزید، همان قلم‌هایی که به زنده‌ترین و پویاترین شکل ممکن «لحظات زیستن» را می‌سرایند: این نیرویی قدرتمند و خلاقانه است که در بین ما نادر است. قلم‌های تحلیلی‌شان لحظات زیستن را با لحظات ساختاری و عینی خواهند آمیخت.و نهایتاً اثری زاده خواهد شد که به چالشهای عملی، اخلاقی و روشی پاسخ میگوید.

3
اینها همه ما را به درون میگرداند، به خم شدن و نگاه کردن به خود، به سینه‌ی پرشرح‌مان. دعوتی است برای شکل‌دهی به مرامی جدید در پیوندهای اجتماعیمان. آغازی برای یک مرامنامه که از اعمال همه‌مان ساخته‌ خواهد شد. اخلاق مرامی ما باید از یک آیین گذار تبعیت کند. آیینی پرمشقت، عرق‌ریزان، استخوان‌خردکننده. هر آنکه می‌خواهد به مرام این اجتماع اخلاقی در انسان‌شناسی درآید، باید جان و تن خود از آسودگی و تنبلی بشوید، تصمیم بگیرد، پایمردی کند، زنجیر بگسلد.هیچ کسی و هیچ ساختار از پیش موجودی ما را نخواهد رهاند، ما خود وسیله‌ی آزادی خود هستیم. اینجا فقط دعوتی است از سوی آن نفس دعوت‌گر یک رشته، یک صنف، که همواره و در طی دهه‌های گذشته فریاد برآورده است.دعوت کرده است به سوی یک راه پرمشقت. فریادها بسیار بوده‌اند و لبیک‌ها کم.هر کسی در مقابل این دعوتگری است تا راه خویش گزیند.

4
پروژه‌های شخصی نه در درون یک سازمان یا نهاد بزرگ شکل میگیرند و نه با یک خط فکری رهبری میشوند، پروژه‌های شخصی همچون تک‌شعله‌ها یا تک‌شمع‌هایی هستند شخصی، که می‌سوزند و گرم می‌کنند و اتمسفری روشن و گرم پدید می‌آورند. اتمسفری که جمعی را مبتهج خود میکند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × دو =